۱۷ مرداد و سه عبرت برای مردم، مسئولین و خبرنگاران
۱۷ مرداد و سه عبرت برای مردم، مسئولین و خبرنگاران

سروش سلیمی، خبرنگار خبرگزاری تسنیم و دفاع مقدس: اینکه روز خبرنگار با هنگامه شهادت‌ سردار کربلا و در نهایت تشییع سردار عبدالله اسکندری در یک روز افتاده اصلا اتفاقی نیست. اینکه این سه در ۱۷ مرداد ۱۴۰۱ با هم پیوند می‌خورند اصلا تصادفی نیست؛ کافی است یکی از آن ترکش‌هایی که همرزمان شهید اسکندری را […]

سروش سلیمی، خبرنگار خبرگزاری تسنیم و دفاع مقدس:

اینکه روز خبرنگار با هنگامه شهادت‌ سردار کربلا و در نهایت تشییع سردار عبدالله اسکندری در یک روز افتاده اصلا اتفاقی نیست. اینکه این سه در ۱۷ مرداد ۱۴۰۱ با هم پیوند می‌خورند اصلا تصادفی نیست؛ کافی است یکی از آن ترکش‌هایی که همرزمان شهید اسکندری را به دیار قدسی فرستاد نیم متر این طرف‌تر می‌خورد و آن وقت نه حاج عبدالهی بود که سال ۹۳ به حلب برود و نه پیکری که هشت سال بعد در شهر سروهای سرافراز شیراز پر راز دفن شود و احتمالا نه ما و شمایی که لا به لای این سطور چشممان به هم بخورد.
اصلا اگر قرار بود تصادفی باشد کارش در همان والفجر ۸ که جانشین رئیس ستاد تیپ الهادی بود یکسره می‌شد و خدا نمی‌گذاشت کار به خان‌طومان و حلب بکشد که یکی از همان خمپاره‌هایی که همرزمانش را راهی دیار باقی و دیدار با هوالباقی کرد به او می‌خورد اما تقدیر بر این بود که تمام تیرهای دشمن در بدر و والفجر ۸ ، در کربلای ۱، ۳، ۴، ۵ و ۸ به سنگ بخورد و شهید برای روزی دیگر نگاه داشته شود.
قبل از نوشتن این یادداشت مانده بودم از کدام یک شروع کنم که این هر سه در یک امتدادند. از عاشورایی که اگر زینب خبرنگارش نبود پیامش در همان صحرای کربلا می‌ماند؟ یا از شهادت غریبانه خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران در افغانستان یا از حاج عبدالهی که بین درد و عافیت، ماندن و رفتن، پایمردی کرد و پای رفتن اختیار کرد و آنقدر اوج گرفت که جاودانه شد! هم او که در امتداد عاشورایی دیگر این بار در میان هلهله حرمله و شمر زمان، سرش بر نیزه شد اما این بار در ابتدای خرداد پر حادثه ۹۳.
او که همچون حسین از ابتدا می‌دانست انتهای مسیر چه در انتظارش است. پیکر مطهرش ایران را معطر کرد و سرش در شام ماند تا یادآور شهدای کربلا باشد. سری که به دار نیزه آویخته شد تا سرافکندگان تاریخ، یزیدیان زمان، داعشیان، روسیاه شوند و نام عبدالله همانند ابا عبدالله دیگر بار بر سر نیزه سربلند شود و اگر امروز خط کربلا از هند و مالزی تا اروپا و امریکا امتداد دارد مرهون زینب است و پیامی که نگذاشت در کربلا سربسته بماند و نایی که نوایش دنیایی را نینوایی کرد، زینبی که مصلحت را فدای حقیقت نکرد و خبرنگار ما نیز باید آزادگی را از حسین و شهامت و صداقت از از زینب بیاموزد.
اصحاب الحسین هم امروز عبدالله اسکندری ها هستند، همانها که مفهوم عمق استراتژیک ایران اسلامی را درک کرده و درنگ نکردند و برای یاری رساندن به حق، مرزها و حدود جغرافیایی را بهانه نکردند و برای یاری حق و یاری رساندن به پیامآور کربلا، زینب به شام رفتند و سر خود را نیز همانجا یادگار نهادند.
و در آخر تقدیر زمانه بر این بود که عبدالله در کنار عباس دوران و در جوار همرزمانش به خاک سپرده شود و عزیز ملت شود چون ذلت را نپذیرفت؛ آری او هم می‌توانست میز و منصب دنیا را دو دستی بگیرد اماعافیت دنیا و آرام جهان و آرام جان را تاب نیاورد که شوق رفتن داشت و آنقدر رفت که هم جان رسید به جانان و هم جان زِ تن درآمد و این بزرگترین درس است برای مدیران و مسئولان که مقام و منصب دنیا برایشان چون پرکاهی بی ارزش باشد.
خانواده شهید اسکندری هم زینبی عمل کردند چه آن دم که مانع رفتن پدر نشدند، چه آن زمان که حاضر به معاوضه پیکر پاک پدر با زر و درهم نشدند و چه آن دم که گلزار شهدای شیراز را برای خاک سپاری پیکر پاک پدر برگزیدند.
آری عبدالله بنده خاص خدا بود و با شهادت به اوج قربت الی الله رسید که شهادتش هم باید خاص اتفاق می افتاد، پس اگر این چند روز تیتر یک تمام رسانه‌های شهرمان ورود سربلندانه سردار بی سر عبدالله اسکندری به زادگاهش بود اتفاقی نبود و مردم می‌دانستند برای چه دارند در گرمای ۴۰ درجه ظهر تابستان به گلزار شهدا رهسپار می‌شوند که انگار هرکسی گوشه ای از انبوه اندوه و فراغ و اشتیاقش را با خودش آورده بود.
آری امیدوارم ما مردم، مسئولین یا رسانه‌ها نیز رهرو این سردار بلند آوازه باشیم و همچون او و اباعبدالله که روز شهادتش با روز خبرنگار یکی شده، دینمان را به دنیایمان نفروشیم و برای چند روز شاه بودن در صحنه شطرنجی که عاقبتِ شاه و سربازش خمیدن در جعبه تنگ و تاریک شطرنج است انسانیت را زیر پا نگذاریم.
آری امروز ما نیز رسالتی بر دوش داریم و باید قدم و قلممان در راه حقیقت برود دُرّ نادر کلام را جز به زیور حق نیاراییم و ملالتها و مرارتها پای رفتن و نای گفتنمان را نشانه نرود، اسیر زر و زیور نشویم و طرحی نو دراندازیم و هوایی تر و تازه تر و پاک تر به دنیا ارزانی کنیم و روزنه ای به روی شب بگشاییم.
بنویسیم به امید طلوع صبح حقیقت و تجلی ولی عصر و وزیدن نسیم مِهر بر سپهر عالم و کالبد خسته جان و بی روح جهان؛ بنویسیم به امید باران محبت و رحمت الهی بر لب های پرعطش و ترک خورده انسانیت، آری بنویسیم تا در در پس تاریک‌نای راکد شب، صبح صادق و بارقه‌های امید که خفته و نهفته است را در یابیم.
بنویسیم به امید تبسمِ بهار بر قهقهه عبوس زمستان و به امید باران و به امید ظهور حق(عج) و هم نوا شویم با آنان که قدمهاشان اسیر مسیری جز حق نمی‌شود، آنان که نام و نشان و نانشان را به پای حق‌ می‌ریزند، آنان که تا طلوع حقیقت، صداقت و صراحت پیشه‌شان است.